راهنمائی و مشاوره
پنجره ای رو به فردا
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: امراله قاضی - پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

برخورد نسل‌ها

مترجم: میترا کدخدایان

روان‌شناس: لطفاً بیشتر توضیح بده تا ببینیم مشکل اصلی تو چیست؟

بهاره: مشکل من این است که پدرم متوجه نیست که من هم برای خودم زندگی جداگانه‌ای دارم. فکر می‌کند همه زندگی من باید حول محور او بچرخد. از وقتی مادرم فوت کرده است، هر جا کم می‌آورد از من استفاده می‌کند.

روان‌شناس: آیا هرگز راجع به این موضوع با پدرت صحبت کرده‌ای؟

بهاره: بله، بارها گفته‌ام «پدرجان شما باید موقعیت مرا درک کنید و این همه از من انتظار نداشته باشید. لطفاً کاری نکنید که هر لحظه احساس گناه کنم؛ بهتر است گاهی از منزل خارج شوید و با مردم معاشرت کنید و این همه به من متکی نباشید.»

روان‌شناس: واکنش پدرت چه بود؟

بهاره: غمگین می‌شود و برای مدتی سکوت می‌کند. گاهی اوقات هم از کسالت و بیماریش حرف می‌زند و آنقدر ادامه می‌دهد که حسابی خودم را گناهکار احساس می‌کنم و آن وقت باز به این نتیجه می‌رسم که در حرف زدن تندروی کرده‌ام و ای کاش اصلاَ چیزی نمی‌گفتم!

روان‌شناس: آن وقت معمولاً چه کار کنی؟

بهاره: هیچ کار، چون به این نتیجه رسیده‌ام که فایده‌ای ندارد و دلیل این‌که این‌جا هستم همین است.

در شرح کوتاهی که بهاره راجع به مشکل خود دارد، نکته قابل توجه این بود که او فقط در مورد رفتار پدرش سخن گفت:

«پدرم اصلاً متوجه نیست که من هم برای خودم زندگی دارم.»

«پدرم فکر می‌کند که همه چیز باید حول محور خواسته‌های او بچرخد.»

«پدرم بیش از اندازه از من متوقع است.»

«پدرم خیلی مرا به کار می‌کشد.»

«پدرم مرا وادار می‌کند که احساس گناه کنم.»

«پدرم احتیاج دارد از منزل خارج شود و با دیگران معاشرت کند.»

بهاره دقیقاً همان کاری را انجام می‌دهد که همه ما هنگام عصبانیت انجام می‌دهیم. او قضاوت می‌کند، انتقاد می‌کند، پند و اندرز می‌دهد، دستور‌العمل صادر می‌کند، به تعبیر و تفسیر موقعیت می‌پردازد و بالاخره روان‌کاوی می‌کند. 

آیا پدر بهاره توقع زیادی دارد؟ درست نمی‌دانم. به راستی چه کسی می‌تواند با اطمینان بگوید که این پدر هفتاد و دو ساله تا چه حد مجاز است از دختر پنجاه ساله خود توقع داشته باشد؟ 

چنانچه ا‌ز ده نفر نظر خواهی کنیم، ده پاسخ مختلف خواهیم شنید. زیرا سن، مذهب، ملیت، طبقه‌ی اجتماعی، وضع اقتصادی، موقعیت فرد از این نظر چندمین فرزند خانواده است و بالاخره پیشینه‌ی خانوادگی، در پاسخ او تاثیر بسیاری دارند. نقش به سزایی بر عهده دارند. اگر من جای بهاره بودم، شاید مانند او از این همه توقع پدرم شکایت می‌کردم. اما این فقط می‌تواند اظهار نظر من باشد و ممکن است اگر فرد دیگری در موقعیت او قرار بگیرد از این موضوع احساس غرور و شادی کند. 

اگر برای این پرسش دنبال پاسخی واقعی باشیم که «یک پدر تا چه حد می‌تواند از دخترش متوقع باشد و این فرزند تا کی باید پاسخگوی احتیاجات او باشد؟» نخواهیم توانست به یک پاسخ قطعی و نهایی بیابیم، زیرا افراد در شرایط مساوی، دارای احساسات و تفکرات متفاوت و واکنش‌های متفاوت می‌باشد. اگر روی این نکته تاکید مدام و زیاد دارم آن را تکرار می‌کنم، به این دلیل است که اصولاَ هنگام خشم، درک این مطلب غالباً بسیار مشکل می‌شود که تفاوت آراء و عقاید، هرگز در این مورد بدین معنا نیست که گروهی «درست» و گروهی «غلط» می‌اندیشند. 

- آیا بهاره حق دارد عصبانی باشد؟ و آیا خشم او نسبت به پدرش معقول و مجاز است؟

البته احساس خشم نه درست است و نه غلط. نه مجاز است و نه غیرمجاز. ما حق داریم هر گونه احساسی داشته باشیم و بهاره هم باید نسبت به خشم خود توجه نشان دهد و آن را مد نظر داشته باشد. اما این‌که او حق دارد خشمگین و عصبانی باشد، بدان معنا نیست که پدرش سزاوار سرزنش است. بلکه احساس خشم بهاره نشانه‌ی آن است که او نیاز دارد در ارتباط با پدرش تجدیدنظر کند و رفتاری را در پیش گیرد تا خشمش پایان یابد.

 

- کدام بخش از رفتار بهاره در ارتباط با پدرش اشتباه است؟

این‌که در هنگام هجوم تنش و اضطراب و سرگردانی، انگشت اتهام خود را به سوی دیگران بگیریم، ممکن است تا حدی سبب آرامش و حتی بالا رفتن میزان بصیرت و شناخت نسبت به آنان شود، اما غالباً به طور نامحسوس و آرامی تبدیل به سرزنش و خرده‌گیری از آن‌ها می‌شود. وقتی ادعا می‌کنیم که دیگران را می‌شناسیم، ظاهراً نشانه‌ی آن است که می‌دانیم آن‌ها چگونه می‌اندیشند، چگونه احساس می‌کنند و چه می‌خواهند. در صورتی که ممکن است واقعیت با تصور ما کاملاً متفاوت باشد. به عبارت دیگر، در حالی که ما غالباً به واقعیت ا‌فکار و اعمال خود بصیرت کامل نداریم، چطور ممکن است به آنچه درباره‌ی دیگران تصور می‌کنیم مطمئن باشیم.

 

- مشکل از جانب کیست؟

«پدرم دچار یه مشکل اساسیه، چون خیلی از من توقع داره!» بهاره صحبت خود را با این جملات شروع کرد. او می‌خواست همه مشکل را متوجه پدرش کند. در حالی که از توضیحات او چنین برمی‌آمد که پدرش کاملاً به خواست‌ها و موقعیت‌ خود آگاهی دارد و این بهاره است که راه خود را تشخیص نداده و به همین دلیل هم دچار مشکل شده بود. او به حدود وظایفی که در قبال پدرش داشت پی نبرده بود. به همین علت، هر لحظه خشمگین‌تر و عصبی‌تر می‌شد و اوقاتش در رنج و عذاب می‌گذشت. پس مشکل از جانب خود او بود!

 

این‌که می‌گوییم بهاره دچار مشکل است، بدین معنا نیست که او مقصر است و یا باید مورد سرزنش قرار گیرد. «چه کسی مشکل دارد؟» سؤالی است که به هیچ‌وجه با گناهکار بودن کسی یا مورد سرزنش قرار گرفتن او ارتباط ندارد. به سادگی می‌توان دریافت که کسی دچار مشکل است که از موقعیت آزاردهنده‌ای که در آن قرار گرفته است، ناراضی است.

 

- مشکل بهاره چیست؟

مشکل بهاره این است که پرسش‌های مهم را در ذهن خود به ترتیب اهمیت مرتب نکرده است:

«مسؤولیت من در قبال زندگی خودم چیست؟»

«وظایف من نسبت به پدرم کدام است؟»

«کدام یک از اولویت‌ها و خواسته‌هایم نشانه خودخواهی و کدام یک بیانگر واقعیت است؟»

«چه اندازه می‌توانم به پدرم کمک کنم بدون آن که عصبی و خشمگین شوم؟»

تا زمانی که بهاره به پاسخ‌های روشنی در مورد این پرسش‌ها دست نیابد، نمی‌تواند رفتار خود را با پدرش به شکل مطلوبی تغییر دهد. 

 

منبع:http://www.shamisapsy.com/psy_

 

مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :


نیت کنید و اشاره فرمایید


Online User